دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.
دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.
دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.
دوباره شب،دوباره تنهايي و دوباره چشمهای خیس من.
دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.
دوباره شب،دوباره تنهايي، دوباره سکوت، دوباره من و يک دنيا خاطره...
در ميان اين همه صورتكهاي فريب ،
به باور اينكه شانه هايت پناهگاهي مطمئن براي دردهايم است ،
چشمانم را بستم تا به شانه هاي مهربان تو تكيه زنم و راه بپيمايم .
اما تو !!!
بي توجه به كسي كه با ديدگاني بسته و
به پاس اعتماد به تو با همه شوق به سويت مي آيد ، رفتي
و من به جاي لمس شانه هاي تو ،
سنگيني سنگفرش خيابان را احساس كردم . . .


حال من دست خودم نيست ، ديگه آروم نميگيرم
دلم از كسي گرفته ، كه ميخوام براش بميرم . . .
دير زمانيست كه ديگر حسي از خوشي ندارم !
دير زمانيست كه حسرت خنده اي از ته دل را دارم !
دير زمانيست كه حسرت با هم بودن را . . .
ميداني ،
ديگر توان از من رفته و غم در چهره ام موج مي زند؛
چشمانم ، از اندوه پر است و
با هر تلنگري اشك از آن جاريست . . .
دلم برای روزهای خوشی که داشتم خیلی تنگ شده . . .

مرگ ، خوابي شيرين،
در آغوش خاك گرم كه جسم سرد مرا در آغوش ميگيرد
تا همه ي بي مهري ها و سردي ها و نامردي ها را به فراموشي بسپارم.
و با چه محبتي مهرش را نثارم ميكند بي منت.
و باد كه با وزش بر روي خاكم و نوازشي دلنشين آرامم مي كند
و در لابه لاي درختان برايم آواز مي خواند
و درختان برايم دست مي زنند
و حال با اين ياران ديگر احساس تنهايي نخواهم كرد.
مرگ زيباست براي جسم سردم و روح بلند پروازم
كه باز خواهد گشت در آغوش گرم و بي نهايت محبت او
با تو چه زندگی هایی که تو رویاها نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمی ذاشتم
چه سفرها با تو کردم، چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
دارم از تو می نویسم که نگی دوستت ندارم
از تو که با یه نگاهت، زیر و رو شد روزگارم
موقع نوشتن هام، وقت اسم گذاشتن هام
کسی رو جز تو نداشتم، اسمی جز تو نمی ذاشتم
من تموم قصه هام قصه توست، اگه غمگینه اون از غصه توست
حتی من به آرزوهات تو رو آخر می رسوندم
می رسیدی تو من اما آرزو به دل می موندم
هی می خواستم که بگم که بدونی حالمو
اما ترس و دلهره خط می زد خیالمو
توی گفتن و نگفتن از چه روزایی گذشتم
اونقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم!
هر چی شعر عاشقونه است من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثشه
اگه مردم تو بدون چه کسی باعثشه
یه دفعه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی
الهی من فدای تو، چی کار کنم برای تو
اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو؟
یه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستی
پر زدی تو آسمون ها رفتی اون دورها نشستی
دل نبود توی دلم، گم نشی تو کوچه باغ ها
غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغ ها
اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات
اونقده می گم تا خسته شم، با عشق تو شکسته شم!
از كه پنهان كنم اين راز دل خسته خويش
از نسيمي كه پيام آور توست
از بهاري كه مرا رسوا ساخت
از خدايي كه خودش مي داند
عشق وحشي تر از آن است كه پنهان بماند
به اوج قصه ميرسم اگه تو باورم كني . . .
اي كاش كه باورم كني . . .

دلم می خواست برای یکبار ، برای یکبار هم که شده دستهای مهربانت را به امانت بر روی شانه هایم بگذاری تا گرمی داشتن تکیه گاهی مهربان را حس کنم ،
صدای قدم هایت را که می شنوم ، تمام صداها در نظرم بی معنا جلوه می کنند ،
ای بهترین ، تمام لحظاتم درسکوت روزهای زندگی ام و در تاریکی شبهای بی کسی ام از تو سخن می گویند ،
تمام لحظات دلتنگی ام بهانه ی تو را می گیرند،
برای آمدنت لحظه ها نیز لحظه شماری می کنند
و برای دیدن دوباره ات تمام دیده ها بی تابی . . .
نميدوني كنار تو چه حالي داره بيداري
بذار باور كنم امشب تو هم حال منو داري
آغوشتو به غير من ، به روي هيچكي باز نكن
منو از اين دلخوشي و آرامشم جدا نكن
من براي با تو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن كنارت ، تو بگو به هر كجا پر مي كشم
منو تو آغوشت بگير ، آغوش تو مقدسه
بوسيدنت براي من تولد يك نفسه
چشمهاي مهربون تو منو به آتيش ميكشه
نوازش دستهاي تو عادته ، تركم نميشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار
به پاي عشق من بمون ، هيچ كس رو جاي من نيار
مهر لباتو رو تن و روي لب كسي نزن
فقط به من بوسه بزن ، به روح و جسم و تن من
